دلم می خواد با یکی حرف بزنم .امروز استادم رو عصبانی کردم و اونم هر چی خواست بهم گیر داد یکیش اینکه چرا دیر می گیری! به نظر خودم که باهوشم خیلی برخورنده بود و تا مرز گریه پیش رفتم . اما فکر کردم اینجا که جلوی تو نیست بزنم زیر گریه . احساس ناامیدی کردم فکر کردم واقعا دیگه یاد نمی گیرم، فکر کردم خیلی سخته .می گفت حواست نیست من گفتم هست. گفت تمرینو بازی می گیری گفتم نه .به نظرش عمدا دقت نمی کردم یا می خوام حرصشو در بیارم در حالی که واقعا فکر می کردم حواسم هست و می خوام یاد بگیرم . تا اونجا که گفت می تونی مربیتو عوض کنی . گفتم بحث این حرفا نیست و...ولش کن.
اون زیاد گفت منو کفری کرد ،منم از خودم دفاع کردم که بیشتر نگه و یا بیشتر عصبانی نشه اما نمیشد . و این شد که آخرای کلاس چشمم نم زد و بعدش گریه ام گرفت . فکر کردم حساسم یعنی . بی حواسم یعنی .یاد نمی گیرم دیگه ؟ حواسم کجا بود! نکنه راست می گفت. نکنه حواسم پیش تو بود .آخرش گفت از این به بعد اگه حواست جای دیگه بود روز قبلش بگو امروز نمیام . نمی دونم چرا آخر آروم شدم یا شد .دلش سوخت لابد یا هر چی . اما الان فکر میکنم نکنه اینا زیر سر توئه اگه نیست چرا اینجوری شد حواسم کجا بود ؟ دارم خودم رو حلاجی میکنم که لابد اعتمادم به خودم باعث شده دیگرانو جدی نگیرم یا کارو جدی نگیرم یا شایدم ترسم .یعنی می ترسم .نمیدونم. الان اما میخوام که برای جلسه بعد دیگه اینجوری نشه . فکر می کنم چی کار کنم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که اول به خودم انرژی مثبت بدم ، بعد هم تلقین مثبت که مثلا من می تونم و خوبم و عالی ام حواسم جمعه و ... نمیدونم چقدر فایده داره مهم اینه که میخوام به هر قیمتی شده یاد بگیرم . خدایا کمک کن .
این روزا آفتابیه چون اتفاق بدی نیفتاده که فقط من یه کم استرس دارم که تو روزهای آفتابی هم پیش میاد .
دقت نوشت: نگاه میکنم به پست های قبلم ،حرف های قبلم هر چی جلوتر اومدم کمتر هایلایت داره جملات ، یعنی حرفی که به درد برخوره تا برجسته شه نبوده، یعنی حرفهای خوب کمتر زدم یعنی حالم خوب نبوده یعنی کارم درست نبوده؟
+ نوشته شده در
89/03/24ساعت 17:52  توسط رها
|
چند وقت پیش خیلی می نوشتم . چند روز پیش فکر کردم اون وقتها خیلی حالم بد بوده نمی دونستم .فکر کن عدو شود سبب خیر . الان هم به اینجا نیاز پیدا کردم . دارم دوباره یه جورایی میشم .وقتی همه چی آرومه، گاهی می زنم زیر همه چیز .
بیقرار می شم . هیچی راضیم نمی کنه . همه چی کوچیک به نظر میاد یعنی کوچیک تر از اون که باهاش خوش باشم . فکر می کنم یا من پر توقعم یا این روزمره به مزاجم نمیسازه . حال تهوع پیدا میکنم ، هر چی کیف کردم رو بالا میارم . خودم هم دقیق نمیتونم توصیفش کنم . ولی یه دفعه همه چی خیلی روتین به نظر میاد. بگذرم .
الان دارم این حسا رو سیر میکنم . می ترسم . از آینده . و وقتی می بینم که براش حرکت خاصی هم نمی کنم بیشتر میترسم . اگرچه می دونم این حالت گذراست اما به همون اندازه هم درگیر می کندم . ازت بدم میاد . انگار دلزده ام . انگار اعتمادم رو از دست دادم . انگار اعتماد یه چیز کشکیه . رو چی بنا میشه مگه ؟ رو حس . و تجاربی که به لحاظ نوع دید ما اعتمادمون رو تقویت میکنه یا سلب .یعنی در حالت خوش بینی همه چی تایید کننده به نظر میاد و در حالت بدبینی هه چی نفی کننده( نه همه چی، شلوغش نکنم اغلب چیزا ..) .الان از اون موقع هاست که وقتی می بینم خیلی چیزا خوبه می گم نکنه من زیادی خوش بینم . فکر کن !
داشتم فکر میکردم این روزا رو تو چه تقسیم بندی جا بدم .دیدم نمیشه همه چی رو تو طبقه بندی جا داد . باید عادت کنم نکنم . اما حالا فکر میکنم طوفانیه از نوع خاصش .
امروز خانومه خیلی رفته بود تو نخ من . متعجب بود که من با این ظاهرم چه جوری تا حالا ازدواج نکردم .می خواست بدونه چرا؟ درگیر بود اساسی . خصوصا که ظاهرم بدجوری مشغولش کرده بود . خوشم میاد بدونم چه نتیجه ای گرفته . به نظر فکر می کرد سخت گیرم اما معلوم بود که این فرضیه راضیش نمیکنه .
خدایا هر قدم از تو دورترم میکنه انگار، آره ؟ دیدی وقتی یه کلمه رو زیاد تکرار می کنی انگار بی معنی میشه . حسم اونجوریه نمی فهممت . ببخشید .
+ نوشته شده در
89/03/04ساعت 21:51  توسط رها
|
دو نفرند كه هميشه مي خوانندم، يك نفر رو اما مطمئن نيستم . يعني اگه بخونه مي شن سه نفر، اگه نه كه اصلا نمي خونه . در هرصورت هميشه با اين تصور مي نويسم كه او هم ...
دارم پيش ميرم روزهاي خوب جونيمو يكي، يكي. و ديگه فكر نمي كنم چي ميشه . هميشه اينجوري بودم يا هيچي يا همه چي ، يه كم تعديل شده البته . الانم ديگه برام فرقي نميكنه هيچي. موندن يا نموندن تو، ثبات تو موقعيت فعلي . گرفتن يا نگرفتن مدركي كه نتيجه سالهاييه كه تو راه دانشگاه نگم حروم، صرف كردم . بودن يا نبودن با تو . ازدواج كردن يا نكردن . حتي دامنه اش به جزئيات زندگيم هم مي رسه. وقتي اينجوريم مطلقا اينجوريم . تعارف ندارم با خودم . هيچ كس و هيچ چيز هم نمي تونه رويه ام رو تغيير بده مگه اين دور به پايان نزديك شه. اخلاقم دستم اومده. مثل كسي كه وسط خيابون بشينه و با آرامش و تمركز ساندويچشو بخوره انگار کاری جز اون تو دنیا نداره که داره . هيچي هم نتونه تكونش بده مگه اينكه ساندويچش تموم شه يا حس كنه بايد پا شه . فكرشو بكن ! به همين شدت .
يه وقت هايي از اين كارم ،از اين حالم مي ترسم ، يه جور بي تفاوتي محض ، دست كشيدن ، بريدن . و برعكسش وقتيه كه مي خوام كاري رو انجام بدم . مي ترسم اين اتفاق در موارد حياتي بيفته كه گاهي شده اما طور بدي نشده . نميدونم اين حس از كجا مياد از خود محوري، آرامش ، اعتماد به نفس ، ديوانگي ، بي خيالي. اما مي دونم از كي به ارثش بردم .
من فكر مي كنم خدايي كه منو با اين خصوصيت غريب آفريده يه فكري هم برام تو اين دوره سكون و حركت مي كنه و گرنه كه هيچ ...
ترسيدم الان!
+ نوشته شده در
89/02/25ساعت 13:58  توسط رها
|
آخي ...وبلاگ جونم . چه خاكي گرفته . چه تك افتاده . چه تنها مثل خودم . اينكه به روزش نمي كنم شايد به دل و دماغ و اين چيزا ربط داشته باشه شايد هم نه . نميدونم .اما حالا دلم مي خواد باز اينجا بگپم مثل هميشه، به ياد قديم ترها .
اين منم همون دختري كه الان همون دختر نيست چون مدام در تغييره و اين تغيير جزيي از زندگيشه. الان مدتيه كه دوست داشتن بزرگش كرده . شكل جديدي بهش بخشيده . معناي جديدتري . الان مدتيه كه همه اش هي حالش خوبه ، هي نيست . مثل بهار . دم به دم . و مدتيه كه خود خودشه ديگه در پي ثبات نيست در پي اثبات شايد . هر كسي بايد خود خودش باشه و تلاش عامدانه براي تغيير شخصيت كار بيهوده ايه . چراشو خودتون ميدونيد ،اگه هم نه، من توضيحي نميدم چون به نظرم بي معنيه . سانسور بخشيه كه داره در من كمرنگ ميشه . نه كه كمرنگ، بيرنگ ميشه چون هست چيزايي كه نمي تونم بگمشون باز، اما خب ديگه اون تلاش بيهوده براي سانسور رو رها كردم .دارم زندگي مي كنم .
خيلي وقته ننوشتم و مثل آدم هاي كم حرف شدم كه گپيدن براشون سخته، شروعش لااقل. شايد اين مدت بس كه گفتم خالي شدم .بس كه كلمات تكراري كه هر آدمي براي بيان روزمره استفاده مي كنه رو استفاده كردم به معناي واقعي كلمه "استفاده" و الان نه مي خوام و نه ميخوام! كه براي گفتن دوباره استفاده شون كنم ،حالم بهم ميخوره . حتي كتاب خوني هم ديگه براي تغيير در ساختار كلاميم بي فايده است بس كه دوست ندارم تغيير كنه .بس كه مي خوام روان باشم و راحت، كه نمي خوام تكلف داشته باشم .يكي بخونه منو و گوش کنه فكر مي كنه من يه دانش آموز راهنمايي هستم كه از مرز خواندن و نوشتن رد شده و خب چيز زيادي هم هنوز بارش نيست كه نيست حقيقتاً . و درك همين خوبه برام . اينكه بچگي بهتر از اين شق القمريه كه اسمشو مي ذاريم بزرگ شدن .
حالا اين آدم، با اين كشفيات جديد اومده باز بنويسه چيزايي رو كه چند وقت بعد شايد به نظرش بچه گانه بياد، يا بي معني! بس كه در گذره .
زندگي عجيبي دارم بر خلاف ظاهر ساده اش . لااقل خودم فكر مي كردم عجيب بودن خيلي عيني تره اما در معناي انتزاعي اتفاقات زندگيم عجيبه، البته كه بدم نمياد كه شبيه همه نباشه و متفاوت باشه اما خب خسته ميشم من هم. هيچ وقت فكر نمي كردم تا اين حد دلم بخواد فرق داشته باشم ولي اون روز كه قديم ترهام جلوي چشمم رژه میرفت فهميدم از اون اول هم ناخود اگاه در پي اين بودم كه بگم آره فرق دارم و حالا اين موجوده متفرقه از دست خودش، زندگيش، اطرافيانش ،تفاوتش خسته است . البته اغراق هم چاشني شه . حتي آغوش تو هم ديگه كارساز نيست .
بهاره و آهنگه آرش مي خونه كه:
آره آره بهاره ،ميام پيشت دوباره ،آرش بي تو سردمه، اي عشق من .
آره آره بهاره ،امشب دل بي قراره، آرش تو مال مني، اي عشق من .
حالا جاي آرش اسم تو رو تصور مي كنم ، يه كم خنده دار ميشه . اما خب از جهت وزني مي خوره . چه فايده که اين ناخواگاه لعنتي نميذاره به آخرش اميدوار باشم . خرافاتي شدم كه توي يه تسلسل باطل افتادم كه بيرون اومدن ازش سخته، نميدونم چرا. نمي خوام هم بدونم ،چون خسته تر از اين حرفام كه تجزيه تحليل كنم . همه اش اميدوارم كه يه جوره خوبي بشه حالا هر جور پيش مياد و پيش ميره خدا خودش درست كنه ! بذار مثبت تمام كنم؛ همين نام خدا و اميدواري كافيه پس .
+ نوشته شده در
89/01/16ساعت 19:1  توسط رها
|
سرم درد مي كنه .. خسته شدم از اين همه توضيح .. از اين همه دليل تراشي، از اين همه اثبات من . من همينم كه هستم . اينم كاراي من .حالا چرا و چه جور و ... اين حرفاش به خودم مربوطه . خدا يه عمر نميدونم چند ساله بهم داده . همين كه آخرش جوابگوي خودش بايد باشم كافيه ديگه نمي خوام هر روز علاوه بر خودم به هزار و يك سر پر سودا جوابگو باشم . اين زندگي منه . و به هر حال توش يه غلط هايي مرتكب ميشم فكر اينكه واسه هر حركت هزار نفر انتظار توجيه دارند (چه بشوند چه نشوند ) حالم رو به هم ميزنه . حالم از ظاهر سازي و من نبودم دستم بود و شمايل قديس به خود گرفتن به هم ميخوره ؛ همينه كه هست مي خواي بخواه نمي خواي نخواه .. وحشي و رها هر جا بخوام سر بر ميارم مثل قارچ .
+ نوشته شده در
88/12/01ساعت 14:10  توسط رها
|
گند زدم
این دقیقا کاری بود که کردم
یکی این کارو کرده یا غرور یا بی توجهی یا .. نمیدونم حتی شاید تویی که دوست دارم ، دارم؟ یا داشتم. نمیدونم، انگار از تو هم بدم اومد وقتی حس کردم یه جوری با این قضیه مرتبطی... اینکه هیچی از با تو بودن نصیبم نشد جز از دست دادن سعادت یه جایی مثل اونجا .. همینه دیگه .این آدم جایز الخطا درست وقتی با غرور سرشو بالا گرفته و از افتخاراتش دم میزنه داره درو به روی خیلی از فرصت هاش می بنده، فرصت خلوت با خودش، فرصت های خاصی که به راحتی دست نمیده فرصت های مقدمه دار و چند مرحله .. مثل همین فرصت که فکر کنم از دست رَفت ... فرصت این سفر. من دیگه فرصت نمی کنم اینجا هم بیام .چه حیف . کلمه ای که نمیخوام ازش استفاده کنم ..
چقدر از تو دلگیرم . امروز خیلی از خودم بدم اومد .حس کردم علاقه آدم رو کوچیک می کنه. نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه اما اگه خوندی بدون که دوبار ازت متنفر شدم یه بار وقتی منو خوندی یه بار هم وقتی دیدم علاقه ام به تو باعث شد که حرفی رو بزنی که ازت پشیمون شم . هیچی به اندازه شخصیت و انسانیت آدم عزیز نیست که اجازه بدی کسی خدشه دارش کنه ..یا من حساسم یا باید بهاشو داد. اما خیلی سنگین بود.داشتم به لی لی می گفتم امروز از اون روزاست که می خوام برم بنویسم یعنی حالم بده و حالم آنقدر بد شد که نمی دونستم باید چی بگم.. هزار جور حرف از ذهنم رد شد و ردش کردم و به زبون نیاوردم اما یه چیزی شکست و من صدای دردناکشو شنیدم .تو شکستیش یا خودم اجازه دادم بهت ..شد به هر حال . نمیدونم بگم ممنونم ازت یا پشیمونم ازت .
+ نوشته شده در
88/11/19ساعت 18:14  توسط رها
|
سلام
مي خواستم ديگه ننويسم
هنوز هم مطمئن نيستم
اما كامنت چند تا دوست خيلي خوشحالم كرد بايد بگم كيا ؛
شوان .ارغوان . مهران. نگار . دختري با لبخند صورتي
از اينكه مي بينم تو اين زمونه كه همه با حساب كتاب سلامي مي كنند دوستاني هستند كه بدون توقعي ميان و به آدم سر ميزنند . اين خيلي خوشحالم ميكنه يه حس خوبي بهم ميده كه فقط بايد حسش كرد گفتني نيست:
ممنون..
+ نوشته شده در
88/11/16ساعت 20:39  توسط رها
|
این حالی که دارم هیچ اسمی نداره دیگه .. بالاخره من هم به یه حال بی نام مفتخر شدم . مثل اجناسی که بهشون می گن بی قیمت بس که ذی قیمتن .. البته حال من ذی قیمت نیست ، شاید هم باشه اما ناشناخته است قیمتش و حال وهواش .. یکی ندونه فکر می کنه نهایت سرخوشی ام با این توصیفی که کردم! می خوام بگم نهایت رخوته، یه جور غریب ...حس می کنم پیر شدم حس بدیه ..
چه فایده که جار بزنم حالم بده، امروز که داشتم پیاده گز می کردم فکر کردم یعنی آدم ها حدس میزنن از چهره ام که تا چه حد دپرسم این فکرو که کردم یه جوری شدم انگار گریه ام گرفت چه خوبه که با یه چهره بی تفاوت یا یه لبخند میشه یه کم تلاش کرد برای پوشاندن احساساتی که لازم نیست همه بدونن...نه؟
نگی نگفتی : اگه هیچ کلمه ای رو هایلایت نکردم واسه اینه که سایه زدن نداره این مزخرفات !
+ نوشته شده در
88/10/13ساعت 17:46  توسط رها
|